یک سال و شش ماهه ی من...
میگفتم سخته
میگفتن چشم به هم بزنی می گذره
میگفتم این شب بیداریا با چشم به هم زدن نمی گذره
میگفتن هیچی از این شب بیداریا یادت نمی یاد
میگفتم من به شش ماه نکشیده می میرم
میگفتن 60 سال می گذره و تو همچنان مادر خواهی بود
میگفتم پس کی بزرگ می شه؟
باز همون جمله کلیشه ای و همیشگی : چشم به هم می زنی می گذره.....
حالا میگم:
راست گفتن
چشم به هم زدم و گذشت
یک سال و نیم گذشت...
دیگه حالا از پلک زدن می ترسم
قبل از هر پلک زدن خوب نگاهت می کنم
شاید بر هر پلک زدنی همه چیز زود بگذره و من بمانم دلتنگ!!!!!!
(بر گرفته از وبلاگ آراد جون)
چشم به هم زدم پسرک... ١٨ ماه پر از حس مادری گذشت... جونم به جونت بنده... نفسم به نفست بنده
١٨ ماهگیت مبارک...

اینم از پارسال... همین موقع... شش ماه ی چین چینی من... کجا رفت اون چین های خوشمزه ت؟؟؟!!

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یک سال و شش ماهه ی من...
